شیرین کاری
دختر عزیزم ببخشید دیر میام و برات مطلب میزارم. اینقدر درگیر زندگی هستم فرصت نوشتن پیدا نکردم.
ولی بدون که درگیریم هم بیشتر با خودت بوده و تو عزیزترین موجود زندگیم هستی و همینم برام شیرینه.
تو این مدت خیلی تغییر کردی.
واکسن هجده ماهگیت هم زدیم, شب اول خیلی تبت شدید بود و من دائم پا شویت میکردم. دیگه رفت تا ان شالله شش سالگیت دختر گلم
دیگه حرف میزنی البته نه هنوزم دقیق ولی هرچی بشنوی تکرار میکنی و بعضی وقتا اینقدر هیجان زده میشم و بوست میکنم و فشارت میدم دادت بلند میشه.
عاشق بچه های تو کوچه هستی و اسم همه رو بلدی.
به رسول میگی سسول.
پارسارو همون پارسا میگی.
مرضیه رو میگی مانا.
امیر رو درست میگی.
پریا و حسین رو هم درست میگی.
هر روز تلفنی با مادر افسر حرف میزنی و چیزای جدید یاد میگیری.
مثلا مادر گفت بابا کجاست و من بهت گفتم بگو دانشگاه و تو گفتی دانداه.
یا سلام و خوبی رو هم تازه یاد گرفتی.
دست میزاری رو شکمت و میگی شمک. اخه شبا من به بابا میگم دست بزن به شکم بهار ببین سیره یا هنوز گشنس.
اخرین مسافرتمون مشهد بود که پارسال تابستون رفتیم و تو حسابی مریض شدی.
دیگه تصمیم گرفتیم تا تو بزرگ نشدی جایی نریم.
ولی خوب بابا ماشین جدید گرفت و تصمیم گرفتیم یه جای نزدیک بریم.
کلی تحقیق کردیم و سراب گیان نهاوند رو انتخاب کردیم که عالی بود.
تو هم حسابی لذت بردی البته اولش از اب میترسیدی ولی بعدش ترست ریخت.
برگشتن هم رفتیم ابشار گنج نامه و اونجا دیگه جیق میزدی و اب بازی میکردی.
ای خدا شکر. وقتی ادم شادی بچش رو میبینه انگار هیچ غصه ای نداره تنها دلیل زندگیش همون بچه میشه.
خدایا از تو می خوام دخترم رو در پناه خودت حفظ کنی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شیرین کاری
